خرید بک لینک
فکر کردن به تو راحت ترین کاریه که این روزها می تونم انجامش بدم. نیازی به تلاش اضافی ندارم. خیال تو مثل آبِ خوردن جریان پیدا می کنه تو رگ و ریشهم، انگار که جا خوش کرده اون دور و برا. آروم میاد و دست بی حوصلگی من رو می گیره و می بره به یـه جاهایی تا یادم بیاره هنوز این زندگی انقدر ارزش داره که تا تهش پیش رفت. زندگی ترسناک بوده برای من، حتی اگه حالم خوب بوده باشه. ته تهش فکر که می کنم وحشت برم می داره چون همه چیز ترسناکه، حتی رفتن تا سر کوچه واسه خریدن یه سطل ماست (!) ولی دستم رو که می گیری دیگه چه اهمیتی داره؟ چه اهمیتی داره وقتی قراره این تونل وحشت با "تـو" سپری بشه؟ با اومدنت معیارای منطقی من رو تغییر که نه، انداختیشون دور که انگاری این زندگی انقدام چیز گنده ای نیست که بخوای با معیار و منطق سختش کنی. ولی تو منطقی میای برای من. انقدی که بتونم حرفایی که سال هاست حتی از زدنش به خودم می ترسم رو بهت بزنم و بعدش پشیمونی نیاد سراغم. یا یه جوری غذام رو بخورم که از کثیف شدن دور لبم خجالت نکشم. تو آشنا میای برای من! انگار سال هاست که می شناسمت. انگار لازم نیست ازت بپرسم حالت چطوریه، با نگاه کردن بهت هم دستگیرم می شه که امروز هوا انقدام که باید دلچسب نبوده برات. نمی دونم به این جور چیزا چی می گن. عشق رو نمی شناسم. نمی فهمم فرقش با دوست داشتن چیه. نمی دونم بده یا خوبه. اما این دل پیچه ای که نسبت به تو دارم و معلوم نیست تا ته دنیا قراره ادامه داشته باشه یا همین فردا که از خواب بلند می شم دیگه از بین رفته باشه، مهم نیست برام، مهم همین حال و هوای خوبیه که این روزا قاطی نور خورشید از لای پنجره می تابه به سر و صورتم و یادم می ده حالم انقد می تونه با یه غریبه خوب بشه، حتی اگه دور باشه ازم. هر

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:05

اینجا را دوست می دارم. شاید قبلا هم گفته باشم: من - فقط - به اینجا تعلق خاطر دارم. اغراق نکرده ام. امنیت را به وضوح در اینجا احساس می کنم. آدم های اینجا خیلی سوال پیچم نمی کنند. من عادت ندارم زیاد از خودم بنویسم. حریم شخصی را دوست می دارم اما اینجا حتی با استعاره و ایهام هم که شده حالم را نوشته ام. این را بیشتر دوست می دارم. این که حس و حالم را با ایزارهای ادبیات بنویسم و دیگران خودشان را در آن بیایند و کمی از وجودشان خالی شود. اینجا را دوست می دارم چون اگر نبود، من و نوشته هایم در همان انشاهای دوران کودکی باقی می ماندیم. همان هایی که "م" وقتی بعد از چندسال پیدایم کرد پرسید:" انشاهای خوبی می نوشتی، بازهم می نویسی؟". شاید منظورش همان انشایی بود که کلاس سوم دبستان راجع به پاییز نوشته بودم و معلمم هیچ گاه باور نکرد که خودم آن را نوشته ام.. اینجا را دوست می دارم. اینجا نقطه ی امن زندگی من است. اینجا به من بال پرواز داده است. می توانم بنویسم و در نوشتن بـد باشم. اینجا بد بودن را مذمت نمی کند. آغوش اینجا برای من همیشه باز است. در روزهایی که خوب بوده ام، در روزهایی که بد بوده ام و در بیشتر روزهایی که نمی دانستم چه هستم. اینجا همیشه با من است. مهم نیست کجا باشم. مهم نیست فردا آدم بدی بشوم، اینجا من را هر طوری که هستم می پذیرد و نیازی به فهمیدن جغرافیایم ندارد. برای عنوان اینجا فکر نکردم. خودش پیدایم کرد. راستش را بخواهید حتی یادم نمانده بود کدام روز از اسفند اینجا را خلق کرده ام اما اسفند برای من همیشه ماه ساختن بوده است، منتهی به سال دیگر. آدم هایی که اینجا پیدا کرده ام را دوست می دارم. بوی خوشی دارند. امن اند. آدم های زیادی را دیده ام. داستان های زیادی زا خوانده ام. اینجا اصل زندگی

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:05

صفحه بندی