فکر کردن به تو راحت ترین کاریه که این روزها می تونم انجامش بدم. نیازی به تلاش اضافی ندارم. خیال تو مثل آبِ خوردن جریان پیدا می کنه تو رگ و ریشهم، انگار که جا خوش کرده اون دور و برا. آروم میاد و دست بی حوصلگی من رو می گیره و می بره به یـه جاهایی تا یادم بیاره هنوز این زندگی انقدر ارزش داره که تا تهش پیش رفت. زندگی ترسناک بوده برای من، حتی اگه حالم خوب بوده باشه. ته تهش فکر که می کنم وحشت برم می داره چون همه چیز ترسناکه، حتی رفتن تا سر کوچه واسه خریدن یه سطل ماست (!) ولی دستم رو که می گیری دیگه چه اهمیتی داره؟ چه اهمیتی داره وقتی قراره این تونل وحشت با "تـو" سپری بشه؟ با اومدنت معیارای منطقی من رو تغییر که نه، انداختیشون دور که انگاری این زندگی انقدام چیز گنده ای نیست که بخوای با معیار و منطق سختش کنی. ولی تو منطقی میای برای من. انقدی که بتونم حرفایی که سال هاست حتی از زدنش به خودم می ترسم رو بهت بزنم و بعدش پشیمونی نیاد سراغم. یا یه جوری غذام رو بخورم که از کثیف شدن دور لبم خجالت نکشم. تو آشنا میای برای من! انگار سال هاست که می شناسمت. انگار لازم نیست ازت بپرسم حالت چطوریه، با نگاه کردن بهت هم دستگیرم می شه که امروز هوا انقدام که باید دلچسب نبوده برات. نمی دونم به این جور چیزا چی می گن. عشق رو نمی شناسم. نمی فهمم فرقش با دوست داشتن چیه. نمی دونم بده یا خوبه. اما این دل پیچه ای که نسبت به تو دارم و معلوم نیست تا ته دنیا قراره ادامه داشته باشه یا همین فردا که از خواب بلند می شم دیگه از بین رفته باشه، مهم نیست برام، مهم همین حال و هوای خوبیه که این روزا قاطی نور خورشید از لای پنجره می تابه به سر و صورتم و یادم می ده حالم انقد می تونه با یه غریبه خوب بشه، حتی اگه دور باشه ازم. هر
برچسب:
نویسنده: شیوا رستگار
برچسب:
نویسنده: شیوا رستگار